دل دائم‌الخمر و خاطرات آشفته

این روز ها عجیب افسرده ام. من به افسردگی های راندوم و یکی چند روز در ماه عادت دارم اما این روز ها نمی دانم دقیقا چه کاری باید انجام دهم تا از این حس مزخرف خلاص شوم. سه سال پیش زمانی که شروع به دارو درمانی کردم، زندگی ام از زمین تا آسمان فرق کرد. من با قدرت دارو ها از فردی که هر روز افسرده بود و مضطرب و روی تختش دراز می کشید و کاملا از اجتماع متنفر بود به فردی تبدیل شدم که اتفاقا اجتماعات آدم ها بهش خوش می گذشت و آدمی فعال و اجتماعی بود. این ها همه در عرض چند ماه به لطف دارو ها حاصل شدند.

امروز اما جزو آن چند روز در ماهی است که حقیر افسرده است! حقیر نمی داند چه کند. حقیر درمانده است. کیر تو حقیر.

هدف من در زندگی چیست؟ صادقانه می گویم: بعد از آن خودکشی ناموفق، تصمیم گرفتم زندگی کنم. عاشق یوسرا شدم. او نیز مرا دوست دارد. قرار و مدار ازدواج گذاشته ایم و من سخت در تلاش محقق ساختن این قرار. یوسرا اما فرسنگ ها آن طرف تر در الجزایر زندگی میکند. این یک رابطه ی آنلاین است که برای اولین بار ۶ سال پیش توسط فیس‌بوک شروع شد و تا به امروز تقریبا هر روز، دقت کنید هر روز، با هم صحبت میکنیم. هنوز هم وقتی عکسی میفرستد چشمانم پر از اشک نریخته می شود. البته یک بار هم ریخت! شکر خدای عز و جل که وقت مستی هم حال نوشتن دارم زیرا که بدون سانسور نوشتن شجاعت مستانه می خواهد. این روز ها خیلی افسرده ام. راه سخت است و پر تلاش. هدفی دارم پر مشقت. کلا اهداف چند سال آینده به این ترتیب است که اول ۳۵۰۰ دلار ذخیره کنم تا بتوانم با آن به الجزایر رفته و عشقم را ملاقات کنم. دومین هدف‌چه ذخیره ی ۵۰۰۰ دلار می باشد که با آن باید به ترکیه رفته و آنجا خانه ای اجاره کنم و زندگی کنم تا بتوانم به خودم اثبات کنم که می توانم در غربت زندگی کنم. و البته شرایط را برای آمدن عشقم یوسرا به ترکیه آماده کنم. هدف بعدی ذخیره ی آن مقدار دلاری است که با آن بتوانم چند ماهی در الجزایر زندگی کنم و به این طریق با خانواده ی یوسرا آشنا شوم چون کسی بدون شناخت دخترش را راضی به ازوداج با آن فلان کس نمی شود. به هر حال پس از ذخیره ی خرج و مخارج جشن عروسی، بعد از جشن به ترکیه باز خواهیم گشت. این نقشه ی شیک را با همکاری یوسرا کشیده ایم. اما الان افسرده ام. شما کلا افسرده بوده اید؟ تا حالا شده که با تمام انرژی و هیجانی که دارید نتوانید کاری را انجام دهید زیرا که یک چیزی مثل غده ی سیاه زیر دل‌تان نمایان میشود؟ این، افسردگی‌ست. دختر عمویم ام با تمام بی‌شرمی‌اش به من گفت حاضر نیست با کسی که دارو مصرف می‌کند ازدواج کند. من البته به او پیشنهاد ازدواج نداده بودم. اما این سخن سخت مرا درنوردید. تو مگر میتوانی عمدا افسرده باشی؟ تو مگر افسار افسرده بودن در دست خودت هست؟ تو مگر عمدا این انتخاب را کرده ای؟

یادم می آید چندین سال پیش زمان کودکی ام مادرم از افسردگی میگفت و میگفت دختری در فامیل دور هست که صبح تا شب در تخت خوابش دراز میکشد و خانواده اش چقدر سرافکنده که هستند و خودش چقدر قرص که می خورد و چه افتضاح وضعیتی که هست. چند سال بعد من افسرده شدم.

هنوز زمانی که این جملات را تایپ میکنم اشک با غرور از چشمانم جاری میشود.

***! بخوان! تو میفهمی چه میگویم.(این جمله به هنگام ویرایش در حالت هشیاری، سانسور شده است!)

هدف زندگی ام را گفتم. یوسرا! آن دختر ناز مهربان عاقل. آن دختر جذاب کم حرف عاشق. لطفا به من دست نزنید.

این روز ها اما چرا افسردگی ام گل کرده است؟ شاید چون آموزش ایکس‌پارتیکلز بیش از حد کش و قوس یافت. شاید چون به بهانه ی آموزش از پروژه گرفتن و درآمد داشتن دور شده ام. شاید چون ته ته ته ذهنم فکر میکنم این افکار شدنی نیستند. اما نه! مطمئنم. به این اشک پر شده در چشمانم قسم، مطمئنم، این ها شوخی نیستند. انشالله من به اهدافم خواهم رسید.

لطفا به آن خانه ی سوخته بگویید دل من را بیش از این نسوزاند. آن خانه ای که خودم با دست خودم شیر گاز را باز کردم چون میخواستم بمیرم. چون می خواستم نباشم. چون میخواستم. چقدر آرامش داشتم… بعد از باز کردن شیر گاز، باید منتظر باشی… خیلی عجیب است اما در این مدت محدود انتظار هیچ اما هیچ استرسی نداشتم. خیلی آرام بودم. مثل این که در گوشه ی چشمانم لبخندی داشتم و بسیار آرام و خرسند بودم از رخت بر چیدن از این زندگی ام. اما نقشه آن طور که انتظارم بود پیش نرفت. سوختم. به بدترین حالت هم سوختم. دستانم سوخت. صورتم سوخت. بیمارستان، هرگز یادم نخواهد رفت. آن جا که در بخش سوختگی دستانم را می شستند و من عربده می کشیدم. آن جا که پوست دستانم را می کندند و من به گه خوردم اعتراف می کردم. آن جا که هئمن، دوست کُرد زبان من گفت: “نگو گه خوردم که می فهمند کار خودت بوده…” آن جا که میلاد، بهترین دوست زندگی ام، داداش ترینم، عشق ترینم، مدفوع مرا شست چون خودم دست نداشتم تا بشورمش. آن جا که پدرم جلوی چشمانم گریه کرد و گفت خواهش می کنم دیگر تکرارش نکن. من الان دارم می نویسم و چشمانم از اشک جاری‌ست و بینی ام از گه پر! آن جا که مادرم به محض ورود به بخش سوختگی بیمارستان گفت: “کار خودت بوده؟” و من بی درنگ با لبخند گفتم: “آری!” پدرم گریه اش را سخت کنترل کرد. گفت “باشه حالا این ها مهم نیست. خودت چطوری؟” داشت بحث را عوض می کرد! میلاد، بهترین دوستم، صمیمی ترین داداشم، آن که جانم را فدایش می کنم، شاهد تمام این صحنه ها بود. هرگز هم از تا الان به رویش نیاورده است! این متن ها را هم نخواهد خواند که الکی شما فکر کنید خایه‌مالی‌اش می‌کنم!

یک شب در بیمارستان ارومیه و ۶ شب در بیمارستان تبریز بستری شدم. هر روز صبح ساعت ۹ دستانم را با آب شسته و با تنضیف می سابیدند. هر شب از استرس سابیدن دست های سوخته ام نمی توانستم بخوابم. وقتی خاله‌ام که آن موقع باردار بود به دیدن من در بیمارستان آمد، گریه اش گرفت. گریه ام گرفت. رویم را برگرداندم و دزدکی گریه کردم اما همه فهمیدند.

امشب مرا دریابید. چقدر تلخ خورده ام که تا این نوشته ها نوشته شوند. فرض کنید… باشد! فرض نکنید چون نه من شما را نه شما مرا میتوانید فرض کنید. آن روز های دردناک پس از خودکشی آن قدر عذاب آور بودند که زندگی ام پس از آن عوض شد. یادش نخیر! آن روز که مرا به اتاق عمل می بردند تا دستانم را به هنگام بی هوشی حسابی ماساژ دهند، که

رنجش حتی پس از به هوش آمدن نیز نمایان بود و مادر گریه کرد. من سیگاری بودم. هستم. آن روز ها در بیمارستان پدرم از من پرسید چه کم داری؟ گفتم یک بسته وینیستون آبی کلفت بخر! سخت تعجب کرده بود اما تعجبش را در تلاش پنهان کردن بود. ‌پدرم همیشه این گونه بدون به رویش آوردن با من سر می‌کرد. روزگار سختی بود و من یک سال و نیم بود که دنبال فرصتی میگشتم که این ها را در وبلاگم بنویسم اما به دلیل احتمال استفاده ی این متون بر علیه خودم، از بازگویی آن ها چشم گریه آلود پوشیدم.

این روز ها چرا افسرده ام؟ شاید به دلیل تمام نکردن آموزش ایکس‌پارتیکل. شاید به دلیل پیشرفت نکردنم به سوی اهدافم. شاید به دلیل کمبود محبت!

مستی سخت دردی‌ست که انسان را لو داده و اشک از چشمانش با شجاعت جاری می‌نماید. تمام درد های بنی بشر را جاری مانند سیل بی‌رحم می‌نمایاند. لابد چون گریه کردن شجاعت می طلبد. پس من مدام مستحق گریه کردن هستم اما مدام مست نیستم که شجاع باشم. اما این روز ها چرا افسرده‌ام؟ نمی فهمم! شاید هم می فهمم اما نمی خواهم بفهمم! آموزش ایکس‌پارتیکلز بسیار طول کشید. آموزش آرنولد جدیدا شروع شده است و مدلینگ را نیز در هنگام کار کردن یاد خواهم گرفت.

مادرم در ماشین با آهنگی که پخش می کردم گریه کرد اما به دروغ گفت به خاطر پدرش گریه می کند. پدرش آلزایمر دارد. من می دانم که دلیل گریه اش من هستم. پدرش آلزایمر دارد. الکی گفت به خاطر بی توجه بودن فلان کس به پدرم گریه کردم اما من میدانم… پدرش آلزایمر دارد.

همه غم دارند و نباید در اثبات بیش بودن غم و دردمان همدیگر را تخریب کنیم. درد همه برای‌شان حداکثر هست. لطفا با درد و غم کلاس‌مند نباشیم.

***، می‌خوانی؟ (این جمله به هنگام ویرایش در حالت هشیاری، سانسور شده است!)

«دلم دف است، نیستان ها…»

امروز چرا افسرده‌ام؟ دیروز و پریروز چرا؟ فردا چرا؟ چرا؟ چرا؟ فکر می کنم هنوز این افسردگی از جان و روح من رخت بر نخواهد چید و هنوز دلم سخت فشرده خواهد بود… چند مدت باید صبر کنم؟ چقدر؟ چگونه؟

لطفا اطلاع بدهید.

«دلم دف است، نیستان ها…»

Advertisements

روزنوشت معمولی

شاید رفته خونده همه شو شاید هم یادش رفته. من کلا با هر کسی احساس صمیمیت یک طرفه کنم و دوسش داشته باشم زود آدرس شخصی ترین نوشته هامو میدم. حالا بقیه ش با خودش اما همین کار هم باعث رفع اون حس دلتنگی حاصل از دوست داشتن میشه که هدف هم همینه که از اون احساس کیری خلاص شم.

دو هفته پیش بود که بالآخره پیش دکتر رفتم و باهاش صحبت کردم. چیزی رو بهش گفتم که تا اون موقع واقعا به کسی نگفته بودم چون فکر میکردم یک اتفاقیه که تو کل دنیا فقط تو ذهن من میوفته. قرار هم نبود بهش بگم اما یهو دیدم دارم میگم و گفتم. گفت این تفکر یکی از ده فکر شایع وسواسی هست و من واقعا حیرت زده شده بودم که همچین چیزی هست! من تا اون موقع فکر میکردم این یک چیز خیلی مسخره و بچگانه ای هست. ولی دکتر گفت که این یه اختلاله و اختلال هم مسخره نیست. راستش وسواس از اون بیماری هایی هست که اصلا خوشم نمیاد. مثلا افسردگی رو دوست دارم. یا اضطراب چیز بدی نیست(از لحاظ اسمی) ولی وسواس رو اصلا خوشم نمیاد. یکی از دلایلش اینه که مردم فکر میکنن وسواس فقط یعنی دستاتو زیاد بشوری یا همچین چیز هایی در حالی که اون یک نوعش هست. مثلا من مشکلم نه دست شستنه نه نظم یا چیز مشابهی. مال من بیشتر افکار وسواسی هست. یعنی یک سری افکار که میاد به ذهنت و تو هیچ کنترلی روشون نداری. مثلا افکار تابوی دینی یا جنسی که تو ذهنت پردازش میشن اما تو نمیتونی حذفشون کنی یا حتی وقتی به چیز دیگه ای فکر میکنی اون بازم هست. برای من بیشتر در مواقع تحت فشار این بیشتر میشه. دکتر گفت تو سه ساله داری میای پیش من و بهم یه بار هم نگفتی اینو. من گفتم چون به نظرم خیلی مسخره بود! و خجالت میکشیدم این فکر های مسخره و بچگانه رو با شما شریک بشم. به هر حال خدا رو شکر الان دیدگاهم نسبت به این قضیه عوض شده و انشالا خود این قضیه هم به زودی عوض میشه.

خیانت یا افسردگی؟

پنج‌شنبه شب

دلم یه جورایی یک حس عجیبی داره. من قبلا هم از این حس نوشتم (شاید هم ننوشتم، نمی‌دونم) اما این حس هر از گاهی در مورد بعضی آدم‌ها (اغلب جنس مخالف) به وجود میاد و چیزی که هست اینه که اولا نمی‌دونم دقیقا ماهیت این حس چیه؟ دوما نمی‌دونم آیا درسته که من متعهد به دوست‌دخترم این احساس رو نسبت به فرد دیگه‌ای داشته باشم؟ سوما درست یا غلط آیا مسئولیتی در قبال این حس دارم؟ چهارما آیا حتی داشتن این حس خیانت محسوب میشه؟

علی‌الحساب خدمتتون عرض کنم که من عاشق دوست‌دخترم هستم و با هم انشالله قصد ازدواج داریم. اما این حس چیه و از کجا اومده؟ اگر بخوام این رو براتون ترسیم کنم باید بگم یک حس دل‌تنگی آمیخته با غم که در ناحیه‌ی تحتانی قلب احساس میشه. یه جورایی مثل این که شدیدا دل‌تنگ یه نفر بشی. و این حس نمیره. و این حس رفع نمی‌شه. من کل این ماه رو ذاتا با وجود مصرف مداوم قرص‌ها یک مقداری از افسردگیم و اضطراب اجتماعیم برگشته بود و درنظر داشتم شنبه که میرم دکتر بهش گزارش کنم. البته دو هفته‌س می‌خوام برم دکتر اما هی امروز و فردا می‌کنم و البته خود این به خاطر اضطراب اجتماعی هست که باعث میشه حوصله نکنم یا خیلی انرژی بخواد. به هر حال این حس هم اضافه شد به همه ی اون حس‌ها.

اگر بخوام از ماهیت این حس بهتون بگم… اصلا بیاید حذف گزینه کنیم! قطعا عشق نیست. دوست داشتن می‌تونه باشه. احساس محبت می‌تونه باشه. مثلا حس این که بری بغلش کنی و در آغوش بگیریش! بوس از لب؟ نه. زیاد نه. نمی‌دونم. فکر نکنم. سکس؟ سکس که با هر کسی باشه نه نمی‌گیم حالا اینم که استثنا نیست! دل‌تنگی هم میتونه باشه اما خب این حس اگه دل‌تنگی بود باید با در کنارش بودن رفع می‌شد اما نمی‌شه. ببینید یک حس محبت برادرانه ولی قاطی با حداقل مقدار امیال جنسی.

در مورد درست یا غلط بودن احساس کردن این حس باید عرض کنم که قطعا غلطه چون یک. اذیت کننده‌س. واقعا دوست ندارم با این حس اذیت بشم. دو. من متعهد به دوست‌دخترم فقط باید نسبت به ایشون امیال جنسی داشته باشم. نسبت به ایشون حس محبت و بغل و فلان داشته باشم. (حالا به جز خواار مادر!)

اصل این رو من به افسردگی ربط میدم که به صورت اتفاقی به یه دختر مربوط شده. یعنی من این حس رو دارم. خب؟ حالا این دختره هم درست وقتی که من این کنش های روحی رو دارم اومده. و من این رو اوایل به اون ربط دارم. درحالی که کیر توش کلا!

واقعا خسته‌کننده‌س یک عمر با این کسشعرهای روحی درگیر باشی. تازه الان وضعیتم خیلی خیلی بهتر از چند سال پیشه که دارو مصرف نمیکردم. اگه پست های اول رو بخونید اصلا استرس از سطر به سطرش میباره! حالا موندم شنبه به روان‌پزشکم از کجای قصه بگم!

جمعه شب

فاک! این حس لعنتی رسما از من گذر نمیکنه. آقا این دیگه دوست داشتن و اینا نیست این رسما افسردگیه. خب اجازه بدید دیالوگ فردا با روان‌پزشکم رو پیش‌بینی کنم!

-سلام

+سلام

(باشه اینجا هاشو رد میشم :))) )

-آقای دکتر من کل یک ماه و نیم اخیر رو گاهی اوقات استرس داشتم و گاهی اوقات افسرده بودم. یعنی اکثر روز رو یا این بود یا اون. گاهی اوقات هم هر دو. گاهی بی‌دلیل مضطربم گاهی با دلیل. دقیقا برگشتم ۳ سال پیش. مثل اینه که هیچ دارویی مصرف نمیکنم. مثل اینه که برگشتم دوران قبل از درمان. از تفتیش و بررسی و مانیتور کردن ۲۴ ساعته‌ی احساسات خودم خسته شدم.

+خسته نباشی

افتخارآفرینیِ قرص‌ها

واقعا احساس low بودن دارم. یک حس به زمین چسبیدن و فشار تن را روی زمین حس کردن. در این حالت گرانش زمین بیشتر شده و سرم نیز درد می‌کند. بحث‌های بسیاری برای غمگین شدن وجود دارند و ژن های بسیاری برای دپرس شدن. گاهی تعجب می‌کنم با وجود قرص های آنتی‌دپرسانت چگونه باز هم این حس را تجربه می‌کنم؟ البته ماهر شده‌ام. دیگر می‌دانم چگونه خود را برهانم. سه روش وجود دارد. خوابیدن و نوشتن و اگر این دو کارساز نبود و low تر گشتم، یک قرص اضافی. از ازل و زمان اوایل صنعت داروسازی، ادیبان و شاعران از این صنعت در متون خود استفاده کرده اند. به نظر می‌رسد، همین، یکی از دلایل افتخار کردن به مصرف داروست. اگر روراست باشیم خیلی از ما ها به قرص خوردن (اگر این ها قرص‌ها عصبی باشند لذت و افتخار دوچندان می‌شود) افتخار می‌کنیم. شاید هم گاهی اوقات یک توجیهی ست برای شکست‌هایمان. به هر حال در این روال موجود در جامعه، اشعار و ترانه‌ها بی‌تاثیر نیستند.

سیگار مسئله‌ی بعدی ست که میخواهم در میان بگذارم. کلا در زندگی دو اشتباه بزرگ کرده‌ام. یکی دیر رفتن به روان‌پزشک و دومی ترک کردن سیگار! ۶ ماه پیش ترک گفتم و از گفته‌ی خویش مث سگ پشیمانم. شوخی می‌کنم! ترک سیگار هدیه‌ای بود از طرف من به یار، که بسیار خوشحالش کرد و واقعا به خوشحالی وی می‌ارزید. منی که هر هفته ۳-۴ پاکت میکشیدم برای من سخت بود اما به لطف یار و پروردگار آسان گشت. اما هنوز، گاهی زمانی که بسیار غمگینم، می‌کشم. شاید ماهی یک نخ یا دو هفته یک نخ… به هر حال، خدا به دور کند از هر بنده ای.

این بود نسخه‌ی مکتوب امروز. خالق و خلاق باشید 🙂

بگذار شِیهه ات باشم

حتی حس نوشتن هم ندارم. علی الخصوص زمانی که میدانم خواننده ای ندارد. بگویم؟ میلاد رفت. میلاد، رفیقم، برادرم، خانواده ام، عشق مذکرم، کسی که خیلی خیلی دوستش دارم… خب که چی؟ دوست داشتن نهایتش چیست؟ سرانجام چه؟ هیچی… یک بغل خالی و یک دل سیاه غمگین مچاله ی تحت فشار. این سرانجام دوست داشتن نیست. نه. همین الان یک معشوقه هم دارم که خیلی عاشقانه با هم زندگی میکنیم و آینده ای بسیار روشن و شاد و رنگین داریم اگر خدا بخواهد. اما میلاد نباید در درد و عذاب بسوزد و مرا از جهنم داخل سرش بیرون کند. من درک میکنم که گاهی انسان ها می خواهند تنها بمانند اما من درک نمیکنم که گاهی انسان ها میخواهند یک سال تنها بمانند. نمیتوانم بفهمم. نمیخواهم بفهمم. او رفت و گفت من به فراموش شدن نیاز دارم اما دلم سیگار میخواهد. بد شانسی یعنی پنج ماه است که سیگار را ترک کرده ام و در روزی که محسن چاوشی آلبوم منتشر کرده است، رفیقم مرا ترک کند. همیشه فکر میکردم ترک کردن برای دوستی های معلوم الحال است. رفاقت هم مگر ترک دارد؟ بدبختی اینجاست که اصلا نمیتوانم سرزنشش کنم. نه این که حق داشته باشد، اما بیچاره چه کند؟ چه کند؟ چه کند، چه کند؟ نیاز دارد به تنهایی. لعنت به تنهایی های عذاب آور. لعنت به آتش جهنمی که نمیتوانم رفیقم را نجات دهم از آن و به روز قیامتی فکر میکنم که گریه کنان از خدا خواهم خواست میلاد را برایم پیدا کند. پوست دستانم درد میکند. سال پیش سوخته اند و آثارش هنوز به صورت ضایعه ی پوستی مانده تا نشانم بدهد میلاد الان چه حالی دارد. یادم نمیرود آن فشار تنضیف روی پوست سوخته ام و شِیهه هایی که نعره میزدم و جلادی که به تخمش نبود را میلاد تماشا. لابد آن روز میلاد جگرش سوخته بود و آثارش هنوز به صورت ضایعه ی پوستی مانده تا نشانش بدهد من الان چه حالی دارم. من آن روز که سوختم با خود عهد کردم کنایه ی سوختن را در مورد هر چیزی به کار نبرم. سوختن درد عظیمی است آقا. به هر چیزی نسبت ندهید. بالاتر از آن دردی ندیده ام. خدا هم نکند که ببینم اما امروز حال و روز میلاد را همان سوختن میدانم که بالاتر از آن دردی ندیده ام و زمانی که نمیتوانم کمکش کنم و باید به تماشا بنشینم سوختنش را…

دلم با تمام آنتی دپرسانت هایی که کوفت کرده ام دارد به سیاهی میرود و نمیخواهم بعد از پنج ماه سیگاری شوم. حجم درد…

تو در مسافت بارانی

و غم درشکه ای از اشکت

و اشک شِیهه ی کوتاهی

من و تو آخورمان مرگ است

از این درشکه بیا پایین

تو نیز شیهه بکش گاهی

او- آن طور که خودش ادا کرد- نیاز به فراموش شدن دارد.

داستان یک خیانت

خیانت چیست؟ (شروع خیلی فلسفی‌گونه‌ای شد! از اول!)

خیانت ها کلا به یک باره اتفاق نمی‌افتند.(همون خیانت چیست بهتر بود)

خیانت به نظر من یعنی هر تعهدی که شکسته شود. هر عهدی که وفا نگردد. خیانت چیزی بد تر از دروغ است. خیانت در رابطه می‌تواند شامل موارد زیادی باشد که رابطه با شخص سوم بدون اطلاع قبلی شریک زندگی، از بزرگ‌ترین آن هاست. (با اطلاع قبلی همسر میشه گروپ سکس یا مثلا اگه همسر اونجا نبود میشه همون تصمیمی که بعضی خانم ها میگیرند تا آقایون برن با یه خانوم دیگه رابطه جنسی داشته باشند تا زندگی شون برقرار باشه)

چگونه یک فرد به مرحله‌ای می‌رسد که می‌تواند خیانت کند؟ پاسخ این سوال می‌تواند شخص به شخص متفاوت باشد. پاسخی که به نظرم درصد بیشتری از خائنین را شامل می‌شود این است که اصولا آدم ها به یک باره خیانت نمی‌کنند. به یک باره دزد نمی‌شوند. سیگاری نمی‌شوند. دائم‌الخمار نمی‌شوند. آدم ها درجه به درجه به جایی می‌رسند که به گذشته نگاه می‌کنند و می‌بینند که فاااک! با چند سال پیش ۱۸۰ درجه فرق کرده‌ام. چند سال پیش به خاطر یک دروغ استرس می‌گرفتم اما الان به راحتی پشت سر رفیقم غیبت می‌کنم. به همسرم دروغ می‌گویم. با دختر همسایه می‌خوابم!

من یک سال و چند ماه بود که الکل مصرف نکرده بودم. به خاطر دوست دخترم که دوست ندارد. به خاطر او چهار ماه هم هست که سیگار نمی‌کشم. اما الان ماهی دو بار مست می‌کنم و هنگام مستی سیگار هم می‌کشم و وی روح پاکش هم خبر ندارد. این شد یک درجه. چیز مهمی نیست! من فقط یک درجه منحرف شده‌ام اما چند ده سال بعد این یک درجه ها آدمی از من خواهند ساخت که روح پاکم هم خبر ندارد!

قصد از نوشتن این بود که لااقل با خویش رو راست باشم. باشد که درجات کند تر افزایش یابند.